آچالیا

انگار هیچکس حواسش به عجیب‌بودن زندگی نیست، و اهلش که باشی بزرگترین ترس همینه، باور نمیکنی از صادق بپرس، هدایت

آچالیا

انگار هیچکس حواسش به عجیب‌بودن زندگی نیست، و اهلش که باشی بزرگترین ترس همینه، باور نمیکنی از صادق بپرس، هدایت

اورتور

#قالب_دوست_داشتنی_م_:)
آدم گاهی نیاز داره خیال کنه که قوانین زندگی تو این دنیا در حق اون صدق نمیکنه، این هم یه جور دلخوشیه، که برای مدتی فکر کنی با بقیه فرق داری

بیا یکبار والس تهران بزنیم و حنا. در یک خلوت دنج در مست کننده ترین نقطه شهر, یک خیابان خیلی خاص برای هر 3شنبه شب. یک زاویه روح بخش، مشرف به انقلاب. والس تهران بزنیم و یک مشت حرف که توی سرت جمع میشود و از قلبت بیرون می ریزد 

زیر نور کم و سقف آبی آسمان, یک صندلی چوبی که همیشه بوی حضورت روی آن باقی می ماند به همراه یک گلدان پر از گل های مورد علاقه ات. 

یک مسافرت دو ساعته 3شنبه شب ها. 

او دوست داشت تمام فال های آن کودک را بخرد اما پول نداشت،اصلا هم نداشت. دلش سر میرفت از حس ترحم برای مردمی که این هوا را نفس میکشند, آیا زندگی اش زشت تر از رنگ بنفش کبود روی صورت آن زن حدودا 23ساله بود؟

گویی زنان و مردان شهرش را به یک فنجان سیانور دعوت کرده باشد, یک مرگ بیصدا در سیاهی یک 3شنبه شب در مست کننده ترین نقطه شهر... 

ببینیم که موزه را بپزند و بجای آن شام لذیذ سِرو کنند, آن هم فقط برای بچه های بزرگ! همسایه سالهابود که آرزوهایش را در کوزه سفالی شکسته ریخته بود و هروز صبح از آنجا آب خُنک می نوشید

چه آرامش موحشی....

و بگویی که او نمیخواست فردایش دیروزش باشد, نمیخواست کیفش پراز حباب هوس بماند. عینک ات را برداری و بجای آن ذره بین آینده نگری بخری. لباس های رنگارنگ بپوشیم و در دِهلیز آسمان پرواز کنیم. شیشه هارا پاک کنیم و به روی پوسیدگی دیوار های خاکستری،رنگ بپاشیم. مانند همسایه

نمیگذاشت محبوبانش سیاه ببیند تا بعدها سیاه پوش شوند. دست هایش را باید بوسید؟ والس تهران بزنیم؟ 

  • ۳
  • ۹۷/۰۲/۲۲

۷ نظر

آرامش موحش...
چه ترکیب غریب و عجیبی...

خوبی لیلا؟
پاسخ:
...
خوبم اره:) 
اثرات درس خوندنه زیادیه:))) در طول تمام عمرم اینهمه درس نخونده بودم 
باید از نرگس خیلی ممنون باشم:) 
کلاویه کتاب!
چه تشبیه معرکه ای لیلا... 
تابحال به کتابها اینطوری نگاه نکرده بودم
پاسخ:
:**
+ این عکس جدیدت منو یاد مشکلاتم با کلید فا میندازه :)))
چقدر خوب که اینقدر غرق درس شدی و میگی از اثرات درس خوندن زیادیه!
من اینروزا میفهمم که خوندن برا هنر یه چیز نامتناهیه، هی میخونی و باز هی میخواییم بخونی و باز هی یه جاهایی مجبوری بخونی :)
پاسخ:
:)
پری :***
خسته نباشی رفیق :))
دیگه آخراشه *_*
پاسخ:
:) دیگه خیلی کم مونده ولی پر استرس
((و شاید به او که نمیخواست دیروزش فردایش باشد...))  قلم آدم برای آینده که مینویسد به این مکث ها که نیازی نیست...و شاید این شاید قید خوبی برای آینده نباشد هیچوقت...
باید به جای ذره بین عینک دور بین بخری...
خاکستری را مثلا رنگ دریا بزنیم یا شاید هم آسمان؟؟؟
نه خاکستری را زیر لحاف های رنگی رنگی مان شب ها قایمکی بباریم تا صبح که شد رنگین کمان بزند...که یاد خاطرمان بماند که به کنتراست قاب های زندگی هم فکر کنیم...
بیا یکبار در شلوغی پر رفت و آمد ترین خیابان شهر((ساز)) مان را غلاف کنیم و دانه های دل آدم ها را پیدا کنیم که حسرت ((سهراب)) بی اجابت نماند...
بیا قدم هایشان را بشماریم،به عاقبت پاافزارهایشان فکر کنیم...
بیا همین نت های ساده را گوش کنیم،این رج زدن های را که بدون حضور هیچ((شهردادی)) نغمه که نه!ناله ی تهران را مینوازد...
بیا برای یکبارم که شده به جای خواندن کتاب ها را بغل کنیم،که خط به به خط برود تا عمق جانمان...
یک سه شنبه میان متلون ترین ماه سال...
نوشته ات عالی بود(گل)
موفق میشی،من حتی به این فکر کردم که کجای سالن بشینم تا بهترین زاویه برای دیدنت باشه.
هیچوقت از خواستن خسته نشو.
پاسخ:
من ممنونم
خیلی خیلی خیلی زیاددد 
:) 
کامنت شما هم عالی بود:) 
ممنونم:)
هر لحظه متن برام زنده بود حسش میکنم
پاسخ:
:)
چه قدر من واژه هایی که به کار می بری رو دوس دارم 
من به موفقیتت ایمان دارم لیلای عزیزم *: 
پاسخ:
مستووورررر :**
#ذوق_طور_زیاد :)
:)
:**
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی