بیا یکبار والس تهران بزنیم و حنا. در یک خلوت دنج در مست کننده ترین نقطه شهر, یک خیابان خیلی خاص برای هر 3شنبه شب. یک زاویه روح بخش، مشرف به انقلاب. والس تهران بزنیم و یک مشت حرف که توی سرت جمع میشود و از قلبت بیرون می ریزد 

زیر نور کم و سقف آبی آسمان, یک صندلی چوبی که همیشه بوی حضورت روی آن باقی می ماند به همراه یک گلدان پر از گل های مورد علاقه ات. 

یک مسافرت دو ساعته 3شنبه شب ها. 

او دوست داشت تمام فال های آن کودک را بخرد اما پول نداشت،اصلا هم نداشت. دلش سر میرفت از حس ترحم برای مردمی که این هوا را نفس میکشند, آیا زندگی اش زشت تر از رنگ بنفش کبود روی صورت آن زن حدودا 23ساله بود؟

گویی زنان و مردان شهرش را به یک فنجان سیانور دعوت کرده باشد, یک مرگ بیصدا در سیاهی یک 3شنبه شب در مست کننده ترین نقطه شهر... 

ببینیم که موزه را بپزند و بجای آن شام لذیذ سِرو کنند, آن هم فقط برای بچه های بزرگ! همسایه سالهابود که آرزوهایش را در کوزه سفالی شکسته ریخته بود و هروز صبح از آنجا آب خُنک می نوشید

چه آرامش موحشی....

و بگویی که او نمیخواست فردایش دیروزش باشد, نمیخواست کیفش پراز حباب هوس بماند. عینک ات را برداری و بجای آن ذره بین آینده نگری بخری. لباس های رنگارنگ بپوشیم و در دِهلیز آسمان پرواز کنیم. شیشه هارا پاک کنیم و به روی پوسیدگی دیوار های خاکستری،رنگ بپاشیم. مانند همسایه

نمیگذاشت محبوبانش سیاه ببیند تا بعدها سیاه پوش شوند. دست هایش را باید بوسید؟ والس تهران بزنیم؟