من زیر این عکس برات مینویسم :

دنیای زیبایی برایش بود که هیچ وقت از آن سیر نمیشد, از این دنیاها که همه اش بازی در تئاتر ها و نوازندگی در گروه های کوچک است. هرشب با دست هایش به پیانو قدیمی کافه, جان می داد, همانطوری که خودش هرشب از اتمسفر ناب آنجا جان می گرفت. پیانو هم خوشحال میشد, نُت هارا که پشت هم ردیف می کرد ،همه چشم ها باز می شد, همه حیرت زده میشدند 

دو-فا-سی-سل-سل-می-لا-فا-ر......

امید به زندگی را روی هم جمع می کرد, آنقدر پیانو زد, آنقدر روی نیمکت چوبی ویولن زد تا زنده شد. در هوای آلوده نفس عمیق کشید. آخر هم با سماجت کافه را ازکافه چی پیر خرید و اسمش را به یاد شب های خواستنی اش کافه پیانو گذاشت و لبخندش که دیگر هیچ وقت خشک نمی شود

باید برایت بنویسم که برایم مصلوب کننده ترین تصویر از تابلو کائنات هستی....


+ سه نفر در یک قاب 

++ بهش میگم بریم اینجا؟ شکلک چشم قلبی میفرسته میگم آره بریم, باز یکم فکر میکنم میگم.. خب نریم. میگه چرا؟ میگم دیره تازه 8 و نیم شروع میشه, خیلی دیره میگه حرف میزنیم درموردش:)))