دیروز روز عجیبی بود ,خیلی عجیب. اولا که هنوز باورم نمیشه
اصلا و ابدا
یه حجم از انرژی داشتم که نمیدونستم چیکارش کنم. نمیدونستم گاهی اینقدر میتونم خجالتی باشم حتی, حتی نمیدونستم چطوری تشکر کنم یا عذرخواهی
خیلی خوشحال بودم, خیلی خوشحالم, من واقعا ذوق زده م. باور نمیکنم, نگاه میکنم به این ماهه, اشکم درمیاد واقعا.. چجوری امکان داره واقعی باشه... چجوری امکان داره من, یه همچین دوستی داشته باشم؟ اینقدر خوب؟ چجوری میتونین انقدر خوب باشین آخه؟
چقدددررر خنگ بازی درآوردم ولی, چقدر سوتی دادم, چقدر الکی خندیدم:)) اصلا نمیتونم توصیف کنم اون همه حس خوب رو. اصلا نمیتونم. من بلد نیستم حرف بزنم واقعا..
من ممنونم
از اینهمه دوستی و محبت
من ممنون و قدرشناسم

به قول پری... این بشر سرشار از احساساته:)


+ چرا بعد از اینکه اونهمه حالم خوب بود باید این اتفاق میفتاد؟ چرا نتونستم تا سه و نیم نصفه شب از ذوق بیدار باشم نه از غم؟
بدترین زخم و درد, زخم های خانوادگیه, چون آدم ازش حرف نزنه سنگین میشه حرف بزنه سرافکنده....
فقط به این فکر میکنم که چرا دیروز که حالم خوب بود, چرا دیروز که خیلی حالم خوب بود, چرا دیروز که اونقدر حالم خوب بود که یادم نمیاد چجوری برگشتم تا خونه... چرا دیروز...