عاشق شده و حساس. دست و پاشو گم میکنه. استرس میگیره. ذوق میکنه, از ته دل میخنده, اسممو با یه شوق خاصی صدا میکنه(اسم کسی که عاشقش شده لیلائه واسه همین رو اسم "لیلا" جالب شده واکنشش! بعله! اسم منم خز شد رفت:| )
سوار ماشین شدیم که برگردیم, رو به روی دایی گفتم: این فوق العاده ست. فوق العاده ست دایی. مبارک باشه این دوست داشتن قشنگ و خالص:)
یهو خیلی مضطرب برگشت نگاه کرد بهم. گفت: جدی؟ از ته قلبت میگی خوبه؟ لیلا راست میگی؟
لبخند زدم. گفتم بله. از ته قلبم گفتم. خیلی مهربونه, خیلی خوش قلبه, خیلی دوست داشتنی ئه. ولی از همه مهم تر اینه که خیلییی زیاد دوستت داره

لبخند زد. من خوشحالم که حالش خوبه:) ماشین ش اصلا جون گرفته, لبخنداش بوی زندگی میده. پیاده شد از ماشین. گفت بستنی ساده یا کاکائو؟ گفتم کاکائو

+ به من میگه دیگه لیلا نیستی تو. لیلی صدات میکنم. لیلا یکی دیگه ست از این به بعد:)))

:|