دایی نگاه میندازه به موهام که پر از فرهای شلخته و توهم توهمه
سرشو به معنی اینکه باید مرتب باشم و نیستم تکون میده
دارم درس میخونم, پس نگاهش نمیکنم حواسم پرت نشه
فکر میکنه قهرم
بلند بلند میخنده
میگم: دایی چجوری نمیدونی که من همیشه همیننقدر شلخته م؟
میگه این بده و نباید شلخته باشم