ایپزود اول:

وی: با تمام این دفتر من یاد تو افتادم... نتونستم از کنارش ساده رد شم. امیدوارم خوشت بیا. مال تو:)

من: وای خدای من... مرسی, مرسی, مرسی, مرسی, ممنونم یه دنیا, مرسی کلی زیاد...

وی: باشه لیلا. آروم باش:))


ایپزود دوم:

من: بیا فکر کنیم اتفاقی نیفتاده و لبخند بزنیم

وی: بیا در مورد کنکورت حرف بزنیم و لحظه ها زهرمار شود:D

من: پاشو برو اونور نمیخوام ببینمت:|

وی: خب بگو حرف نزنیم چرا قاطی میکنی:))


ایپزود سوم :
وی: الان حتما من باید بگم این دفترو ورق بزن, نمیشد خودت ورق بزنی؟ :|
من: آخیییی. ببین دست خطشو. صدای سازت میاد از تو نوشته ^ــ^
وی: مرسی:)

ایپزود چهارم:
من: الان پاییزه؟
وی: خب 14 روزه پاییز تموم شده ولی اینجا تازه پاییزه دیگه :D
من: :))


+ برای دوستی که هرگز نمی شناختم : لینک +


++ در حالی که در اواسط عمرم قرار دارم , فکر میکنم به مواردی که شاید خیلی کوچک و خنده دار باشند اما آنهایند که مرا به زندگی وصل میکنند یا حداقل برای برای ادامه اش کمک میکنند...  مثل دیدن هر شب ماه از پشت ابرها, آهنگی هارپ که توسط چهار ساز چنگ نواخته شده باشد, یک تماس تلفنی پر از حس خوب, دوست هایی که نمیشناسم , یک یادداشت و ...