آچالیا

انگار هیچکس حواسش به عجیب‌بودن زندگی نیست، و اهلش که باشی بزرگترین ترس همینه، باور نمیکنی از صادق بپرس، هدایت

آچالیا

انگار هیچکس حواسش به عجیب‌بودن زندگی نیست، و اهلش که باشی بزرگترین ترس همینه، باور نمیکنی از صادق بپرس، هدایت

اورتور

#قالب_دوست_داشتنی_م_:)
آدم گاهی نیاز داره خیال کنه که قوانین زندگی تو این دنیا در حق اون صدق نمیکنه، این هم یه جور دلخوشیه، که برای مدتی فکر کنی با بقیه فرق داری

یکى از واضح و مشخص و اغراق آمیز ترین نوع ترسها وقتی ئه که یهو تاکسی از مسیر همیشگیش نمیره

  • ۵
  • ۹۶/۰۹/۲۴

۸ نظر

خیلی بخصوص بزنه از کوچه تنگ و خلوت بره :|
یه بار ساعت یازده شب منو مامان دوتایی کرج از لهجه تابلو اهل اونجا نیستیم تاکسیه از مسیری رفت که نباید میرفت رفت، زود گفتم: عه چرا مسیر سر راست رو نمیرید؟؟ پرسید: مگه میشناسی؟؟
پاسخ:
پس حق دارم بترسم:))
به قول حریر. این کرج بی خاصیت.
هلما من خودم تا الان 3 بار تنها رفتم کرج. با تاکسی. هر بار که رفتم یه جای جدید پیادم کردن:|
اونقدر از کرج میترسم که حد نداره. همش احساس میکنم الانه گم شم :)))
  • آقاگل ‌‌
  • میگم حالا که این پست کامنتش بازه میشه معنی پست قبل رو هم بنویسین؟ :)

    پاسخ:
    پست قبل یه تیکه از یه شعره
    معنی که داره نه که نداره اما خب من نمیتونم منظور شاعر رو همونجوری که باید برسونم, مثلا کلمه ای پیدا نمیکنم که اون منظور رو بده, واسه همین احساس میکنم ترجمه نکنم بهتره چون قالبش بهم میریزه, اون موقع هیچ احساسی نداره :)
    منم در طول عمرم فک کنم پنج شش بار رفتم که دو بار اقامتم طولانی شد یکی حدودا بیست روز و یکی پانزده روز :)
    ولی ذاتا من گم نمیشم نمیدونم چرا :))
    پاسخ:
    پس فکر کنم تقریبا بشناسیش:)
    ایول :))
    من تا حالا گم نشدم اما اون ترس رو همیشه داشتم مخصوصا در مواجهه با شهرهایی که تا حالا نرفتم زیاد:))
  • פـریـر بانو
  • دقیقا...
    من از وقتی اومدم کرج از بس هر راننده ای یه مسیر جدید رو رفت دارم فکر می کنم برم یه اسپره فلفلی چیزی بخرم داشته باشم با خودم :/
    پاسخ:
    مراقب باش. خیلی :)
    جای وحشتناکش اونجاس که مسیر رو هم بشناسی و بدونی ته اون کوچه که داره میره بن بسته و به جایی راه نداره :////

    البته اون بار راننده هه مسیر رو بلد نبود، اما خب یکی از مواردیه که تا مرز سکته ی قلبی رفتم -_-
    پاسخ:
    وای:|
    دارم فکر میکنم در اون شرایط چیکار باید کرد مثلا:|
    تجربه‌ی وحشتناکیه -_-
    چند سالِ پیش یک گروهِ ۸ نفره بودیم که می‌خواستیم بریم ترمینال. دو تا تاکسی گرفتیم. اونا از یه مسیر رفتن ما از یه مسیرِ دیگه. :| از یه جایی به بعد دیدیم داریم می‌رسیم به بیابون! یهو اون دوستان تماس گرفتن گفتن کجایین ما خیلی وقته رسیدیم. :| خلاصه که تا مرزِ سکته پیش رفتیم. خیلی بد بود.
    پاسخ:
    ترسناکه.. اما کلا با جمع بودن یه مقدار از ترس آدم کم میکنه. من وقتایی که با درسا میرم بیرون اصلا دیگه نمیفهمم کی به مقصد میرسیم یا اصلا تاکسی از کجا رفت
  • محمد هستم
  • مخصوصا اینکه میره و میره یهو میبینی کنار در یه خونه وامیسته و یه پسر بچه میاد بیرون میگه بابا این آقاهه کیه باهات اومده؟ بعد راننده به خودش میاد که عه آقا شما اینقد ریزه میزه و ساکتی من فک کردم ماشین خالیه :/
    پاسخ:
    :))))))))
    عالی بود:))
    :)))
  • פـریـر بانو
  • چشم :)
    پاسخ:
    :*
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی