جوهر و مرکب هام تموم شدند.
هفته پیش پاساژ نزدیک خونه رو کلا وارسی کردم, دریغ از یدونه حتی ...
امروز رفتم همون مغازه ای که از بچگی هر کتابی میخواستم برام تهیه میکردن, همون پیرمردی که همیشه یه عینک گرد داشت. خیلی سال بود نرفته بودم اونجا ولی شناختم و حتی اسمم گفت.
بعد کلی احوال پرسی گفتم جوهر میخوام. جوهر خطاطی
لبخند زد گفت: از وقتی تو نیومدی جوهر ببری همینجوری مونده همش, نگرانت بودیم
خندیدم. گفتم: همه این مدت بابا زحمت کارام رو میکشید و برام جوهر میخرید
گفت: همه جوهرا خراب شده , این یکی رو ببر فک نکنم زیاد به درد بخوره. اما تا آخر این هفته شاید بتونم برات پیدا کنم
گفت: دیگه هیچ کارخونه ای مرکب و قلم نمیزنه. چون یه چیز اومده به نام "الخطاط "

گفت: هر چند کسی الان پیگیر این چیزا نیست اما با الخطاط هم تمیز تره هم قطع نمیشه و کلی ویژگی...

گفتم: من ولی مرکب میخوام. الخطاط ها احساس ندارند...

لب خند زد. گفت اصلا عوض نشدی