از اون خیابون بارها رد شدم و هر بار وقتی اون پسر بچه رو کنج به درخت دیدم حالم خراب شد. یعنی تمام تمام مسیر برگشت به خونه رو بهش فکر میکردم. 

این آخریا یاد گرفتم از اون دست خیابون که اون نشسته ، رد نشم. ولی یادم می‌رفت. باز هر هفته دو روز و هر روزش دو بار اون رو می‌دیدم و دنیام تاریک میشد. 

یکبار با خودم گفتم بزار یه بستنی برایش بخرم به بهونه بستنی برم باهاش حرف بزنم. میترسیدم، از اینکه بهش بربخوره. پسربچه ست اگه فک کنه با حس ترحم نگاهش میکنم چی؟ من میترسیدم برم پیشش. 

گذشت... روزها و هفته ها و ماه ها همینجور می‌گذشت و به این فکر میکردم که وایسا لیلا.. با این عجله کجا میری... صبر کن!!

ولی نمی‌تونستم، که فقط خودم رو ببینم. به واکنش اون پسر بچه فکر میکردم. اگر ناراحت بشه چی! بعدتر با علی در مورد تصمیمم حرف زدم. خیلی استقبال کرد گفت باهام موافقه و حاضره اگر تنها نمیتونم برم باهام بیاد. ولی خب بازم نفهمید که منظورم چیه . فکر میکرد خجالت می کشم اما اینطور نبود.

امروز

امروز شد دفعه یازدهم که باهاش هم کلام شدم

(هشتک بچه های حال خوب کن)

+ می شود همیشه همینقدر "حال خوب کن" بمانی ابراهیم؟