بابا میگه: آخه کدوم دیوانه ای برای حفظ کردن قطعه ش ساعت سه صبح بیدار میشه با یه دفتر و نت قطعه از این اتاق به اون اتاق دنبال یه محل آرام بگرده که پنجره داشته باشه رو به آسمونی که ماه نداره تازه 
میگم: نه بابا، بزرگ نشدم. دوشنبه باید پنج صفحه رو از حفظ اجرا کنم. استرس دارم :)) 
میگه : خب خدارو شکر خیالم راحت شد. میرم بخوابم کار داشتی صدام کن :)) 

+ تازگیا کشف کردم رابطی عجیبی بین صبح بیدار شدن و کاهش مشکلات قلبی هست. مثلا امروز تا خود ساعت ده که می‌خوابم (خیلی خنده داره اگر بگم 9 و نیم می‌خوابم حتی بعضی وقتا ؟ ) یکبار هم یادم نخواهد افتاد که همچین مشکلاتی هم تو زندگیم هستن، در این حد واقعا که اصلا یادم نمیوفته چه برسه به وجود اومدن مشکل
یه رابطه فوق العاده عجیب