آچالیا

انگار هیچکس حواسش به عجیب‌بودن زندگی نیست، و اهلش که باشی بزرگترین ترس همینه، باور نمیکنی از صادق بپرس، هدایت

آچالیا

انگار هیچکس حواسش به عجیب‌بودن زندگی نیست، و اهلش که باشی بزرگترین ترس همینه، باور نمیکنی از صادق بپرس، هدایت

اورتور

#قالب_دوست_داشتنی_م_:)
آدم گاهی نیاز داره خیال کنه که قوانین زندگی تو این دنیا در حق اون صدق نمیکنه، این هم یه جور دلخوشیه، که برای مدتی فکر کنی با بقیه فرق داری

توى کافکا در کرانه، میس سائه کى از تماشاى پرنده هاى روى درخت میگه، درختى که روبروى پنجره ى اتاقشه

از کافکا میپرسه تا حالا دقت کردى که این پرنده ها چقدر آروم روى شاخه ها نشستن؟ اونم روى شاخه هایى که مدام با هر باد و نسیم اینور و اونور میرن؟ اینجورى هر لحظه این پرنده ها یه زاویه ى دید جدید پیدا میکنن، و تا باد دوباره اى بیاد دوباره شاخه تکون میخوره و زاویه ى دید اونا عوض میشه

میس سائه کى میگه میدونى پرنده ها چیکار میکنن که سرشون گیج نره؟ اونا هربار که نسیمى میاد و شاخه تکون میخوره و زاویه نگاهشون عوض میشه زود سرشونو به یه طرف میچرخونن، هرچقدرم که باد و نسیم بیاد اونا با چرخوندن مدام سرشون سعى میکنن همه چیزو همونجورى مثل قبل ببینن، اینجورى هیچوقت سرگیجه نمیگیرن

یادم نیست کافکا دوباره چى میپرسه ولى اینو خوب یادمه که میس سائه کى میگه من پرنده نیستم کافکا، نمیتونم مدام سربچرخونم، خسته میشم

  • ۳
  • ۹۶/۰۸/۰۵