به خاطر اصرارت رفتم فقط, نه اینکه شاهنامه بخونم. شخصیت های باحالی سر اون کلاس بودن اما من ترجیح میدم با تو درباره هنر رومانسک حرف بزنم تا اینکه به اون شخصیت های باحال توضیح بدم چرا از فردوسی بدم میاد. دو ساعت نشستم گوش دادم به تحلیل های احمقانه و تک بعدی یک استاد که میخواد به زور همه رو متقاعد کنه که عاشق فردوسی باشن. اما باید ازت ممنون باشم. ببین تصور کن وقتی از پله های فرهنگسرا اومدم بیرون هوا تاریک شده بود, اتفاقای اخیرا باعث شده تاریک بشه یه حس ترس بهم دست بده. میخواستم شماره بابا رو بگیرم که بگم تنها نمیتونم بیام خونه. میدونم ک فهمیدی چی شد. چرا انقدر قشنگ شده امشب؟ ببین کلی ذوق کردم دیدمش. تمام مسیر رو نگای آسمون میکردم راه میرفتم. چه اهمیتی داره مردم چه فکری میکنن؟ مهم اینه من میدونم چرا احساس امنیت میکنم. دیگه نترسیدم ولی. تنها چیزی که ناراحتم میکرد این بود که مطمئن بودم هیچ کدوم از دوربین های تو خونه قادر نیست یه عکس ازش بگیره که عین خودش باشه. آخه قبلا امتحان کردم. الکی که نیست. ماه ئه

میخواستم یه چیز دیگه بگم. آهان. ببین . حالا من میخوام اصرار کنم بری سر کلاسای داستان نویسی و حافظ خوانی بشینی. با این فرق که منم میام. نپرس برنامه م چیه چون نمیدونم.