آچالیا

انگار هیچکس حواسش به عجیب‌بودن زندگی نیست، و اهلش که باشی بزرگترین ترس همینه، باور نمیکنی از صادق بپرس، هدایت

آچالیا

انگار هیچکس حواسش به عجیب‌بودن زندگی نیست، و اهلش که باشی بزرگترین ترس همینه، باور نمیکنی از صادق بپرس، هدایت

اورتور

#قالب_دوست_داشتنی_م_:)
آدم گاهی نیاز داره خیال کنه که قوانین زندگی تو این دنیا در حق اون صدق نمیکنه، این هم یه جور دلخوشیه، که برای مدتی فکر کنی با بقیه فرق داری

ساعت 6 صبح:
[در حالی که برق اتاق را روشن میکند و زیر لب زمزمه میکند: " خب لااقل این گوشی ت رو نزار رو زنگ. بیدار نمیشی, ما هم خواب نداریم از دست تو -_- "]
در حالی که با دستانش صورتم را تکان میدهد با صدای بلند تر ادامه میدهد: لیلی. گفنی بیدارت کنم. پاشو]
[سه بار باوقفه تکرار میکند : پاشو]

6:03
بابا: لیلون مگه با تو نیستم میگم پاشو؟
من: باشه. خودم بیدار میشم

6:05
[میخندد و به سمت اتاق می آید]: یه چیزی میگم ولی هیجان زده نشو
[در حالی که از سرما پتو رو تا روی کله ام می کشم]: چی مثلا اول صبح میتونه هیجان زدم کنه؟
[زیر لب کلمه هیس را زمزمه میکند و میگوید که آرام تر صحبت کنم تا بقیه بیدار نشوند]

6:07
بابا: خودت چی فکر میکنی ؟
من: من؟ هیچ

6:10
[اینبار که از در اتاق داخل میشود , لیوان چایی که در دست راست ش و یک قندی که در دست چپش است را روی میز میگذارد و صندلی میز کامپیوتر را برای نشستن انتخاب میکند] : امروز قرار نیست درس بخونی
[پتو را از روی سرم کنار زدم و نگاهی به ساعت و بابا انداختم]: چیزی شده؟
[جرعه ای از چایی مینوشد و با لبخند سرش را به معنی "نه" تکان میدهد]

6:12
من:امروز چندمه؟
بابا: 13 مهر

6:14
[در حالی که خودم را با موهای پریشان و شلخته در آینده نگاه میکنم و صدای خنده هایش را میشنوم ]: هیجان زده میشم؟ لابد یه پنجره رو به ماه جدیدا تو خونه درست کردین؟
[لبخند پررنگی میزند]: نه اما به اندازه اون میتونه برات خوشحال کننده باشه

6:15
بابا: واسه مسعود دفتر خریدی؟
من: آره . سه شنبه

6:16
[چایی اش تمام و بلند میشود که برود. در چهارچوب در اتاق برمیگردد و با اشاره به در خروجی میخندد]: مثلا الان بارون نمیاد
[چرا زودتر نگفته بود؟ خودم را رساندم به حیاط, صدای بابا می آمد که با پشت سر هم تکرار میکرد: نرو بیرون. لیلا سرما میخوری. بیا این شال گردن رو ببر حداقل]

+
بارون میومد. حقیقتا باید بگم نمیشد درس خوند. نمیتونستم تمرکز کنم, حق با بابا بود, اون یکی دیگه از نقطه ضعف هام رو پیدا کرد
مثلا دوست داشتم برم بالاتربن ارتفاع از سطح شهر, اون جا میتونم درس بخونم. درسایی مثل ادبیات و شناخت ساز های ارکستر سمفونیک, حتی شاید تاریخ هنر
امروز صبح بارون اومد. الان هم. دیشب هم. هوا خیلی قشنگه, میگم دایی پاشو بریم این آفاق مغربی رو از نزدیک ببینم . میخنده. باز نگاه میکنه به این شعر و میگه: تو کی اینقد پیشرفت کردی؟



  • ۴
  • ۹۶/۰۷/۱۳

۱۶ نظر

الان آقا رامین میاد میگه: چرا همه اتون به رخ میکشین و فقط به من گیر میدین. واینجاست که من بهشون حق میدم. :)
همین :))
پاسخ:
نههه چه به رخ کشیدنی. بیخیااللل :)) 
هلما:))))
  • آقاگل ‌‌
  • داشتم فکر میکردم تا حالا پست به این طویلی ننوشته بودید. :)
    نوشته بودید؟
    .
    کسی که عاشق ماه باشه عجیب نیست که عاشق بارونم باشه. 
    .
    یاد شعری افتادم از بیابانکی میگفت:
    برعکس شما حافظ من معتقدم هرشب
    هی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد!
    پاسخ:
    نه ننوشته بودم. حافظه تون عالیه ها:)

    بنظرتون کسی هست بارون رو دوست نداشته باشه؟ 

    به به
    شعر:) 
  • پسر مشرقی
  • خوشحالم که کلی حس خوب گرفتی از امروز 😊
    ببینم منظور جمله ی آخر متن رو نفهمیدم. این خطاطی از خودته یعنی؟!
    پاسخ:
    مرسی مرسی آقا ابوالفضل :) 

    بله. خطاطی خودمه:) 
  • آقاگل ‌‌
  • یه روز میرم پیش خدا شکایت میکنم. چرا؟ چون منصفانه استعدادا رو تقسیم نکرده. الان شما هم خط تون خوبه هم موسیقی کار می کنید. هم یحتمل هنرهای دیگه ای دارین که رو نکردین. ما هم نه خط مون خوبه نه موسیقی میفهمیم نه هنر دیگه ای داریم. نه انصافانه است؟ :))
    .
    ذخیره تصویر حکمش چیه؟ ایرادی نداره؟
    پاسخ:
    آقاگل:))))
    خط م بد نیست وگرنه اینقدر خوب نیست که بشه یه استعداد حساب ش کرد. از موسیقی هم که چهار تا نت دو ر می فا بلدم، بازم چیزی نمی‌دونم:)) 
    به قول مامان ب این آدما میگن همه کاره هیچ کاره:)) 

    نه بابا چه ایرادی:) 
  • پسر مشرقی
  • واووو. بابا چقدر پیشرفت کردی تو!!!
    😊
    پاسخ:
    یادمه خیلی قبل تر ها در مورد نقاشیخط باهام حرف زدین
    هنوز خیلی راه دارم تا اونجا. نه ؟ :) 
  • اینجانب ..
  • زیر باران باید رفت .
    دمتتون گرم به این خطاطی.
    پاسخ:
    مثلا دایی هم دوست داره بارونو اما میگه هوا خرابه:|

    ممنونم :)
    والاااااااااااااااااااا 
    ببین به رخ کشیدناتوووو ببیــــــن :)))
    خط :| 
    ای وای من [تصمیم میگیرد از این به بعد همیشه تایپ کند تا بنویسد با این خطش :)) :| ]
    پاسخ:
    عه:))
    این به رخ کشیدنه ؟ کجاش شبیه به رخ کشیدنه؟

    آقا رامیننن :))
    الان کلی زیاد کنجکاو شدم ببینم خطتون رو :)
  • پسر مشرقی
  • می رسی به نقاشیخط. به زودی می رسی...
    پاسخ:
    اینجوری باشه که عالی میشه:)
    ممنون:)
    http://rgon299.blog.ir/post/19

    البته اینو چون تو کلاس حوصله نداشتم این طوری شده :| در حالت عادی یه کم از این بهتر مینویسم :))
    پاسخ:
    خیلی م خوبه که :)
    تازه میگین از اینم بهتره . خب دیگه خط تون خوبه که. بعد هی به من میگن به رخ کشیدی الان :))
    منم با خودکار نمیتونم بهتر از این ها بنویسم:)
    ببخشید ولی متاسفم که اینقدر سطح استانداردتون پایینه :| :)) این کجاش خوبه ؟ :))
    پاسخ:
    شاید سطح استاندار شما بالاست ؟ :))
    خوبه که . چرا بد باشه آخه
    اینی که شما نوشتین اسمش خط . مال ما خط خطیه :))
    پاسخ:
    آقا رامین:))

    در عوضش (در مقابل عکس هایی که شما میگیرین) عکسایی که ما میگیریم توهم عکاسی یه:))
    شما لطف دارین :))

    و در عوضش شما پیانو بلدی :| ویولن بلدی :|
    منم بشکن بلدم بزنم :)))
    پاسخ:
    کجا پیانو بلدم؟ :| گهگاهی یه آهنگ میزنم که اونم 4 ماه باید تمرین کنم. اصن یه پیانیست ببینه پیانو زدنم رو خودکشی میکنه:))
    ویولن حالا یه ذره بلدم:) یه ذره ها نه زیاد:))

    آها . یادم نبود. شما کلی کد نویسی بلدی و زبان html و از این حرفا.. بعد من تو ویرایش قالب اینجا گم میشم باید برم از اول بیام ک بدونم کجام:))
    نه به اون نوع به رخ کشیدنااا نه با این نوعش :)))))

    بالاخره بلدین دیگهههههه :)))
    یه ذره ؟ سکوت میکنم :)))

    :)))) ای بفهمی نفهمی بلدم تغییرش بدم :)) نه اینکه از اول بنویسم :)
    پاسخ:
    چه به رخ کشیدنی . بعدشم ما درس پس میدیم پیش شما استاد:))

    :))

    بلاخره بلدین دیگه. حالا اونم یاد میگیرین. وقتی میتونین تغییرش بدین دیگه کاری نداره از اول بنویسین:)
    [مث معلمایی که میخان تریپ شکست نفسی وردارن] به من نگین استاد :))))))

    این همه بلدم 👌🏻 این همه :)))
    پاسخ:
    استاد :))

    خودتونو دست کم میگیرینا :)
    قشنگ مشخصه جمعه هم شما بیکارین هم من :))))
    پاسخ:
    آره آره :))
    آدم این دست خط رو میبینه از حس حسادت قشنگ خفه میشه...من اگه دست خطم اینجوری بود با خدا هم سر مقوله ی زیبایی دست به گریبان میشدم،به همین سوی چراغ....
    پاسخ:
    عه.
    با خدا هم سر مقوله زیبایی دست ب گریبان میشدین؟ چرا؟ 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی