ساعت 6 صبح:
[در حالی که برق اتاق را روشن میکند و زیر لب زمزمه میکند: " خب لااقل این گوشی ت رو نزار رو زنگ. بیدار نمیشی, ما هم خواب نداریم از دست تو -_- "]
در حالی که با دستانش صورتم را تکان میدهد با صدای بلند تر ادامه میدهد: لیلی. گفنی بیدارت کنم. پاشو]
[سه بار باوقفه تکرار میکند : پاشو]

6:03
بابا: لیلون مگه با تو نیستم میگم پاشو؟
من: باشه. خودم بیدار میشم

6:05
[میخندد و به سمت اتاق می آید]: یه چیزی میگم ولی هیجان زده نشو
[در حالی که از سرما پتو رو تا روی کله ام می کشم]: چی مثلا اول صبح میتونه هیجان زدم کنه؟
[زیر لب کلمه هیس را زمزمه میکند و میگوید که آرام تر صحبت کنم تا بقیه بیدار نشوند]

6:07
بابا: خودت چی فکر میکنی ؟
من: من؟ هیچ

6:10
[اینبار که از در اتاق داخل میشود , لیوان چایی که در دست راست ش و یک قندی که در دست چپش است را روی میز میگذارد و صندلی میز کامپیوتر را برای نشستن انتخاب میکند] : امروز قرار نیست درس بخونی
[پتو را از روی سرم کنار زدم و نگاهی به ساعت و بابا انداختم]: چیزی شده؟
[جرعه ای از چایی مینوشد و با لبخند سرش را به معنی "نه" تکان میدهد]

6:12
من:امروز چندمه؟
بابا: 13 مهر

6:14
[در حالی که خودم را با موهای پریشان و شلخته در آینده نگاه میکنم و صدای خنده هایش را میشنوم ]: هیجان زده میشم؟ لابد یه پنجره رو به ماه جدیدا تو خونه درست کردین؟
[لبخند پررنگی میزند]: نه اما به اندازه اون میتونه برات خوشحال کننده باشه

6:15
بابا: واسه مسعود دفتر خریدی؟
من: آره . سه شنبه

6:16
[چایی اش تمام و بلند میشود که برود. در چهارچوب در اتاق برمیگردد و با اشاره به در خروجی میخندد]: مثلا الان بارون نمیاد
[چرا زودتر نگفته بود؟ خودم را رساندم به حیاط, صدای بابا می آمد که با پشت سر هم تکرار میکرد: نرو بیرون. لیلا سرما میخوری. بیا این شال گردن رو ببر حداقل]

+
بارون میومد. حقیقتا باید بگم نمیشد درس خوند. نمیتونستم تمرکز کنم, حق با بابا بود, اون یکی دیگه از نقطه ضعف هام رو پیدا کرد
مثلا دوست داشتم برم بالاتربن ارتفاع از سطح شهر, اون جا میتونم درس بخونم. درسایی مثل ادبیات و شناخت ساز های ارکستر سمفونیک, حتی شاید تاریخ هنر
امروز صبح بارون اومد. الان هم. دیشب هم. هوا خیلی قشنگه, میگم دایی پاشو بریم این آفاق مغربی رو از نزدیک ببینم . میخنده. باز نگاه میکنه به این شعر و میگه: تو کی اینقد پیشرفت کردی؟