ممنونم آقای مقدم
توصیف موشکافانه ای بود. نوشتید "دست و دل بازی بی مرز" و "هراس کودکانه" ...


یادمه شایان کوچیک تر که بود (شاید ۷- ۸ ساله)، عیدی هاش رو جمع می کرد زیرِ موکتِ زیرپله ای که توی خونه ی قدیمی مون  پهن بود.
بدون استثناء هر روز می رفت توی زیرپله، در رو روی خودش می بست و پول ها رو می شمرد ... یه روز دیدیم در سکوت گریه می کنه! پرسیدیم چی شده؟ گفت پولام کم شده! گفتیم دوباره با دقت بشمار شاید اشتباه کردی ... و تداعی این صحنه همیشه منو یاد اون ترانه ی فرهاد می انداخت که: "وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد ..‌"
اون سال بعد از تعطیلات عید، معلمش پیغام داده بود که مادرش فورا باید بره مدرسه. مادر  نگران از این که چه مشکلی پیش اومده، رفت مدرسه. معلوم شد شایان هر روز همکلاسی هاش رو به بستنی مهمون می کنه و معلم احساس کرده بود باید مامان رو در جریان بذاره که بررسی بشه این بچه پول ها رو از کجا میاره که داره هر روز همین کار رو تکرار می کنه ...
شایان از کم شدن عیدی هاش هراس داشت چون می خواست بعد از تعطیلات جشن بستنیِ هر روزه برای دوستاش برگزار کنه ...
دنیا به وجود آدم هایی مثل شایان هنوز نیاز داره..