چقدر لذت بخشه که مهمون داریم و هرکی یه جور واسه خودش مشغوله

منم رها کردن تو دنیا جذاب خودم غرق شم

هی نگاه هم به ماه دلم واسه کامل بودنش پر بکشه, هی نگاه کنم به لیست آهنگ های کلاسیک ای که امروز برام نوشت

یه گام لا ماژور رو پیانو بزنم , یهو مسعود وسطش درو باز کنه بگه: ببین, الان وقطش نیست. خب؟

یه برنامه نافرجام بلند مدت برای درس خوندن بریزم. خط ش بزنم

دفتر شعر رو باز کنم و هی نگاه کنم به دو تا شعری که هفته پیش تو کتابخونه نوشت. هی نگاه کنم به ماه

خطاب به سمفونی 5 بتهوون بگم:  آخه چرا با دو تا نت همنام شروع میشی؟ از همون اول به من کلی لبخند هدیه میدی. مثلا انگار دارم باهات حرف میزنم.

هی فکرام رو با خودم تکرار کنم و ته ش با بن بست روبرو بشم. درواقع ته فکرام همون اولشه هر دوتاش به هم وصل میشه مبهم میشه. اونقدر مبهم که نمیتونم خودم رو از وسطش نجات بدم.

چشمم میوفته به کاغذ دست نوشته فرزانه روی در" نا امیدی متضاد لیلا است... دوستدارت: یوهان سباستین باخ"

ناخودآگاه لب خند میزنم.

مامان صدا میزنه: لیلا. نمیخوای بیای خداحافظی کنی؟

مسعود بدون هیچ درنگ: فک کنم خوابه ها

مامان: اگه خوابه که هیچی


:))