عنوان؟ قطعات خود را حفظ کنید. مثل لیلا نباشید :|

بابا میگه: آخه کدوم دیوانه ای برای حفظ کردن قطعه ش ساعت سه صبح بیدار میشه با یه دفتر و نت قطعه از این اتاق به اون اتاق دنبال یه محل آرام بگرده که پنجره داشته باشه رو به آسمونی که ماه نداره تازه 
میگم: نه بابا، بزرگ نشدم. دوشنبه باید پنج صفحه رو از حفظ اجرا کنم. استرس دارم :)) 
میگه : خب خدارو شکر خیالم راحت شد. میرم بخوابم کار داشتی صدام کن :)) 

+ تازگیا کشف کردم رابطی عجیبی بین صبح بیدار شدن و کاهش مشکلات قلبی هست. مثلا امروز تا خود ساعت ده که می‌خوابم (خیلی خنده داره اگر بگم 9 و نیم می‌خوابم حتی بعضی وقتا ؟ ) یکبار هم یادم نخواهد افتاد که همچین مشکلاتی هم تو زندگیم هستن، در این حد واقعا که اصلا یادم نمیوفته چه برسه به وجود اومدن مشکل
یه رابطه فوق العاده عجیب
  • Leila :)
  • شنبه ۲۷ آبان ۹۶

تا کی قراره این وضعیت ادامه پیدا کنه...

هر روز یک برنامه جدید درست میشه و همه چیز دست به دست هم میده برای اینکه نه بتونم درس بخونم و نه حتی درست حسابی ساز تمرین کنم. نزدیک به 7 ماه مونده به کنکور و من هیچ کاری نکردم

اینها بهونه برای درس نخوندنامه؟

  • Leila :)
  • پنجشنبه ۲۵ آبان ۹۶

تهش یه لب خند فرستاد :)



دریافت
مدت زمان: 20 ثانیه

اینو فرستاده بود برام

زیرش نوشته بود:

یه لامپ دست ساز طرح ماه. عجیب حال هوات رو کم داره...

هیچی نگفتم. هیچ کلمه ای قادر نبود بیان کنه اون حجم از هیجان زدگیم رو. نمیدونستم خوشحال باشم یا گریه کنم. از اون حجم از زیبایی. 

براش نوشتم: این خیلی قشنگه. خیلی قشنگه. خیلی زیاد قشنگه. مرسی فرستادی ش برام. مرسی مرسی...

گفت: چی باعث میشه اینهمه دوسش داشته باشی؟

گفتم: یسری حرفارو نمیتونم بگم. نه که نخوام. نمیدونم چطوری بگم. نمیدونم چطوری برات بگم چه حالی میشم وقتی حتی یه ماه دست ساز رو تو فیلم میبینم. یا حتی این آهنگ که گذاشتن روش

گفت: آهنگشم خوب بود؟

گفتم: آره. عین ماه. منو یاد آهنگ princess of the moon انداخت. بوی ماه میدن این آهنگا. بوی ماه...

  • Leila :)
  • شنبه ۲۰ آبان ۹۶

فرشته هایی در قالب انسان


اینجاست که فرهنگ لغتم کم می اورد... گریه میکنم. برای قلبش. برای قلب بزرگی که دارد...


+خدا از این آدم ها اطرافش دارد که دلش نمی خواهد خورشید را خاموش کند...

  • Leila :)
  • جمعه ۱۹ آبان ۹۶

اندرحوالات اینستاگرام 1

یه پست تو اینستاگرام گذاشته بودم درباره آقاجون بود. آقا جون دو سال و هفت ماهه که دیگه نیست...



مهسا نوشته بود که: "خدا شفاش بده و ایشالا هیچ کس رو تخت بیمارستان نباشه"
فهمیدم اشتباه برداشت کرده, اما خب چیزی نگفتم

دایی فک کرده بود این همون مهسای مشترکی ئه که هممون میشناسیم و حتی تو مراسم های آقاجون بوده :))
کلی خندیدیم بعدش:))
  • Leila :)
  • پنجشنبه ۱۸ آبان ۹۶
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود...

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود...