کلاویه کتاب های کنار پنجره به من لبخند میزنند!

بیا یکبار والس تهران بزنیم و حنا. در یک خلوت دنج در مست کننده ترین نقطه شهر, یک خیابان خیلی خاص برای هر 3شنبه شب. یک زاویه روح بخش، مشرف به انقلاب. والس تهران بزنیم و یک مشت حرف که توی سرت جمع میشود و از قلبت بیرون می ریزد 

زیر نور کم و سقف آبی آسمان, یک صندلی چوبی که همیشه بوی حضورت روی آن باقی می ماند به همراه یک گلدان پر از گل های مورد علاقه ات. 

یک مسافرت دو ساعته 3شنبه شب ها. 

او دوست داشت تمام فال های آن کودک را بخرد اما پول نداشت،اصلا هم نداشت. دلش سر میرفت از حس ترحم برای مردمی که این هوا را نفس میکشند, آیا زندگی اش زشت تر از رنگ بنفش کبود روی صورت آن زن حدودا 23ساله بود؟

گویی زنان و مردان شهرش را به یک فنجان سیانور دعوت کرده باشد, یک مرگ بیصدا در سیاهی یک 3شنبه شب در مست کننده ترین نقطه شهر... 

ببینیم که موزه را بپزند و بجای آن شام لذیذ سِرو کنند, آن هم فقط برای بچه های بزرگ! همسایه سالهابود که آرزوهایش را در کوزه سفالی شکسته ریخته بود و هروز صبح از آنجا آب خُنک می نوشید

چه آرامش موحشی....

و بگویی که او نمیخواست فردایش دیروزش باشد, نمیخواست کیفش پراز حباب هوس بماند. عینک ات را برداری و بجای آن ذره بین آینده نگری بخری. لباس های رنگارنگ بپوشیم و در دِهلیز آسمان پرواز کنیم. شیشه هارا پاک کنیم و به روی پوسیدگی دیوار های خاکستری،رنگ بپاشیم. مانند همسایه

نمیگذاشت محبوبانش سیاه ببیند تا بعدها سیاه پوش شوند. دست هایش را باید بوسید؟ والس تهران بزنیم؟ 

  • Leila :)
  • شنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۷

اگر زیاد وقتتون رو نمیگیره #موقت

 


دریافت

سه دقیقه و چهارده ثانیه از وقتتون رو میخوام
که به قطعه بالا گوش بدین
ترجیحا با تمام و کمال حواس و آرامش بدور از هر نگرانی و دغدغه
و تصورات و افکار و دنیایی که موقع گوش دادن توش هستین رو, برام بنویسین
و در نهایت حال کلی تون بعد از گوش دادن کامل
 

  • Leila :)
  • چهارشنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۷

اتاق من پنجره ای رو به ماه دارد!

من زیر این عکس برات مینویسم :

دنیای زیبایی برایش بود که هیچ وقت از آن سیر نمیشد, از این دنیاها که همه اش بازی در تئاتر ها و نوازندگی در گروه های کوچک است. هرشب با دست هایش به پیانو قدیمی کافه, جان می داد, همانطوری که خودش هرشب از اتمسفر ناب آنجا جان می گرفت. پیانو هم خوشحال میشد, نُت هارا که پشت هم ردیف می کرد ،همه چشم ها باز می شد, همه حیرت زده میشدند 

دو-فا-سی-سل-سل-می-لا-فا-ر......

امید به زندگی را روی هم جمع می کرد, آنقدر پیانو زد, آنقدر روی نیمکت چوبی ویولن زد تا زنده شد. در هوای آلوده نفس عمیق کشید. آخر هم با سماجت کافه را ازکافه چی پیر خرید و اسمش را به یاد شب های خواستنی اش کافه پیانو گذاشت و لبخندش که دیگر هیچ وقت خشک نمی شود

باید برایت بنویسم که برایم مصلوب کننده ترین تصویر از تابلو کائنات هستی....


+ سه نفر در یک قاب 

++ بهش میگم بریم اینجا؟ شکلک چشم قلبی میفرسته میگم آره بریم, باز یکم فکر میکنم میگم.. خب نریم. میگه چرا؟ میگم دیره تازه 8 و نیم شروع میشه, خیلی دیره میگه حرف میزنیم درموردش:))) 

  • Leila :)
  • سه شنبه ۴ ارديبهشت ۹۷

چرا هیچی شبیه صدات نیست؟



+ چرا اینقدر کیف میده بداهه زدن نت های این قطعه؟
  • Leila :)
  • پنجشنبه ۳۰ فروردين ۹۷

کنکور مزخرفِ مسخرهِ لعنتیِ وقت گیرِ بیهوده !

لحظه دیدارِ کنکور نزدیک است
باز من دیوانه ام , مستم
باز میلرزد دلم, دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم... 

+ از شدت نگرانی های کنکور و حوالی ش, همینجوری خلوار خلوار موهام میریزه. تا دو ماه دیگه احتمالا کچل شم:|
  • Leila :)
  • دوشنبه ۲۷ فروردين ۹۷
آدم گاهی نیاز داره خیال کنه که قوانین زندگی تو این دنیا در حق اون صدق نمیکنه، این هم یه جور دلخوشیه، که برای مدتی فکر کنی با بقیه فرق داری